(دستمزد یک روز پدر)

اشخا ص:

 برد یا

 پدر بردیا  

 صدای یک مرد

 

[ صدای قدمهای پا و سپس . . .

صدای یک موسیقی شاد- کم کم نورمی آید آنچه در صحنه دیده میشود بیانگر در جریان بودن یک جشن تولد است،اما کسی در صحنه دیده نمیشود.

در صحنه بر روی یک میز کوتاه یک کیک با تعدهدی شمع روشن،یک تلفن و عکس زنی با روبان مشکی دیده میشود.]

[صدای مردی از ایفون تلفن روی میز شنیده میشود . . .] 

صدای پدر: بردیا . . . بردیا . . . ! کجا رفتی بابا . . .؟ پیدا نشد. . . ؟! الو... الو بردیا!بابای . . . !! صدامو میشنوی. . .؟ الو . . . !

[بردیا با جعبیه بزرگ کادو پیچ شده ای ، وارد میشود . . .]

بردیا: بله بابا، بله . . . ! می شنوم.

صدای پدر: کجایی ؟!  کلی صدات کردم . . . !  پیداش کردی؟

بردیا: بله بابا . . . ! الان تو دستمه. 

صدای پدر: خب، خدارو شکر . . . ولی ، چرا اینقدر طول کشید؟ 

بردیا: ( جعبه  را  ر و ی  میز  میگز ا ر د ) بابایی! من که قدم اندازیه شما

نیست . . . ! گذاشته بودینش بالای کمد . . . ! خب ، سخت بود بیارمش دیگه!

صدای پدر: آخ ، آخ ، آخ . . . راست میگی . . . !

ببخشید،اصلا حواسم نبود صبح که دارم میرم بیارمش پایین . . . حالا خیلی که اذیت نشدی بابای ؟!

بردیا: نه،اونقدرام سخت نبود . . . ! راستی بابا، هنوز جواب منو ندادی!

صدای پدر: جواب . . . ؟ بابای تو که میدونی من حواس درست حسابی ندارم.

بردیا: ( با  د ل  خو ر ی ) بله بابا . . . ! می دونم. 

صدای پدر: حال ، جریان چی بود، چی پرسیده بودی بابا؟

بردیا: مگه امروز تولد من نیست؟

صدای پدر: بله !  هست ! 

بردیا: مگه شما قرار نبود زودتر بیاید خونه ؟

صدای پدر: ( با  خجا لت ) . . . بله پسرم . . .

بردیا: پس چی شد، یادتون رفت بیایدً ؟!

صدای پدر: برد یا  جا ن، بابا . . . !  کار من که حساب کتاب نداره . . .

به مردم قول داده بودم، تازه اگه کار مردم راه ندازم که نمی تو نم پول در بیارم !

بردیا: خب شما به منم قول داده بودید . . . ! قولتون به مردم مهمتر بود یا به من ؟!

صدای پدر:  معلومه که قولی که به تو دادم مهمه . . . !  ولی عزیزم،

تو که پسرمی باید  به فکر من باشی، از مردم که نمیتوم انتظار داشته باشم!

بردیا: چرا اینقدر که تو به فکر مردمی، اونا به فکر تو نیستن؟ 

صدای پدر: ( مر د د  ا ست ) برای اینکه . . . چی بگم . . .

( سکو ت ) 

بردیا: الو، چی شد بابایی . . .؟ بابایی . . . ! چرا چیزی نمیگی؟ بابایی ! . . . بابایی !! 

صدای پدر: جانم ! جانم . . . ! چی شد ؟

بردیا: هیچی ، فقط یهو دیگه حرف نزدید !

صدای پدر: آ. . . ببخشید بابایی ، نمیدونم چی شد . . . اصلاً ولش کن، کادوتو باز کن عزیزم ، ببین خوشت میا د ! 

بردیا: . . . چشم بابا . . . 

[بردیا ابتدا با کمی تردید، ولی سپس به سرعت مشغول باز کردن کادواش میشود.]

صدای پدر: بازش کردی بردیا جان ؟

بردیا: ( د ر  حا ل  با ز  کر د ن  کا د و ا ش ) دارم باز می کنم بابا . . .

[ بردیا کادوی خود را باز کرده است . پدرش برای او یک جفت اسکیت خریده است شادی تمام وجود بردیا را فرا گرفته است ، انگار سوالش را فراموش کرده است. ] 

بردیا: بابایی !دستت درد نکنه بابا، خیلی قشنگه . . . ! 

[بردیا میخندد ، پدر نیز با او میخندد ]

صدای پدر: خوشحا لم که خوشحا لی . . . ! بردیا پسرم، کیکتو هنوز نبریدیا !!

بردیا: ( می خندد ) همین الان میرم سراغش!

[بردیات سراغ کیک تولد می رود، صدای موسیقی شاد ، نور آرام آرام فید میشود . . .

موسیقی قطع شده، نور می آید ، بردیا شادو شنگول وارد خانه میشود. . .]

 بردیا: ( با صد ا ی بلند ) سلام بابایی . . . ! نمیدونی امروز چه روز  خوبی بود! از طرف مدرسه مارو بردن موزه . . . جات خالی بابا . . . ! راسی بابا ، نهار چی داریم . . .؟ بابا . . . ! بابا. . . ؟! 

[بردیا متوجه تلفن میشود]

بردیا: اِاِ . . .! کی پیغام گزاشته؟

[ منشی  منشی تلفن را چک میکندوپیعام را میشنود . . .]

صدای پدر: سلام بردیا جان،می دونم بهت قول داده بودم . . . اما بهم زنگ زدن، باید می رفتم ! فکر کردم زود تموم می شه ، اما نشد. . . منو ببخش ،شب سعی میکنم زودتر بیام فعلا خدا حافظ . . . 

بردیا: نه . . . !!! بازم . . . !! خدا جون ، خسته شدم . . . ! خسته شدم بس که تنها موندم، چه کار کنم ؟

[ بردیا ناراحت در خود فرو میرود ، در همین حا ل صدای قدم های شخصی د ر  با لا ی سر، تو جه  بر د یا  را به خود  جلب  می کند  . . .

نور آرام  آرام  فید می شود ، صد ا ی قد م ها ادامه میا بد  و در اوج قطع میشود. . .

موسیقی سال تحویل ، نور می آید. . . ]

صدای پدر: (  با  خند ه ) سال نوت مبارک پسرم ! 

بردیا: (  با  خند ه ) سال نو شما هم مبارک بابایی !

صدای پدر: خب!! بابایی، من دیگه بیشتر از این نمیتونم صحبت کنم، باید برم سر کارم.

 بردیا: ( با  نا را حتی  با  خو د  می  گو ید  ) اگه این تلفن نبود ، چه کار میکردی ؟!

صدای پدر: چیزی گفتی بردیا جان؟

بردیا: ها . . . نه ! با خودم بودم. . .

صدای پدر: ای کلک! با خودت چی میگفتی ؟ . . . راستشو بگو !

بردیا: اِاِ. . . دا. . .داشتم . . . داشتم میگفتم، این تلفن عجب چیز خوبیه، اگه نبود واقعا چی می شد ؟! 

صدای پدر: عجب ! که اینطور ! ( می  خند د ) عجب پسری دارم من !!بردیا: بابای ، من دیگه مزاحمت نمی شم . . . برو به کارت برس.

صدای پدر: ( می  خند د ) قربون پسرم برم که به فکر باباست...! خب دیگه موا ظب خودت باش ! خداحافظ . . .  

بردیا: . . . خداحافظ . . . آه . . . 

[ برد یا  عکس  ما د رش  را در  د ست  می گیرد . . . ]

بردیا: ( به  عکس ) می بینی مامان ، می بینی چقدر تنها شدم! از وقتی که رفتی ، همه چیز به هم ریخته . . . کاش بودی! اگه بودی ، من دیگه تنها نبودم، ناراحت نبودم . . .  می دونی  ما ما ن ، بابا فکر می کنه  من

 بچه ام ، نمی فهمم! خودشو اینقدر سرگرم کار کرده که دیگه تو این خونه نباش و جای خالیتو نبینه . . . اسم منم تو هزارتا کلاسه جور واجور نوشته که بعد از مدرسه هم من سرم گرم باشه هم خیاله خودش راحت . . . !

ا ی کا ش بودی . . . !!! میدونم . . . نمی شه، اما ای کاش می شد . . .

[صدای قدم های شخصی در طبقه بالا حواس بردیا را به خود جلب میکند . بردیا در حالی که نگاهش به بالاست . . . ]

بردیا: ( با  خو د ) باز شروع شد . . . ! مامان ، این صدارو میشنوی . . .؟ همسایه طبقه با لا ست ، فکر کنم یه هفته ای هست که اومده . . . اومدنش خیلی بی سرو صدا بود، تنها صدایی که از موقه داشته همین صدای قدماست . . . نه حرفی، نه صدای دیگه ای ، فقط صدای پا . . . !

انگار منتظر کسیه، شاید اونم  تنهاست . . . ! مثل من ، مثل بابا . . . بابا یا د ش رفته  که  هنوز من هستم، ما همد یگرو داریم ! اما چه فایده . . .؟!    

[بردیا سر روی میز میگزارد و میگرید، نور آرام آرام فید می شود، صدای قدم های پا به اوج می رسد وقطع میشود. نور به آرامی می آید ، بردیا در همان هال خوابش برده. . .

صدای در زدن بردیا را از خواب میپراند . صدای در زدن به تناوب شنیده میشود ، بردیا کمی گیج است خود را جمع و جور می کند و به طرف در میرود . . . ] 

بردیا: کیه . . .؟ کیه ؟!

[صد ا یه  مرد ی (  ا ز  پشت  د ر )  با لحنی مهربا ن  می گوید : ]

صدای مرد: اینجا ، خونه یه مرد کوچیک تنهاست ؟! 

بردیا: (  با  خو د  )  بله . . . ؟!  شما با کی کار دارید آقا ؟

صدای مرد: با  یه  مرد  کوچیکه  تنها . . . !

بردیا: آقا ! لطفا اسم اون کسیرو که باهاش کار دارید و بگید . . .

 صدای مرد: اسمش . . . ؟! (  با  خو د  )  اسمش . . . ؟ آها  . . . اینجاست، پیداش کردم ! ‹‹ بردیا ›› !!!

بردیا: (  جا  می  خو ر د   و  با  خو د  می گو ید  ) چی ؟ من ؟

صدای مرد: چی شد . . . ؟  نکنه من اشتباه ا مد م . . . ؟! 

بردیا: ها . . . نه . . . ! یعنی . . . بردیا منم . . . ! ولی شما . . .؟ 

صدای مرد: ( قطع  می  کند ) خب !! خوب شد . . . فکر کردم اشتباه اومدم!

بردیا: آقا . . . ؟ شما با من چه کار دارید ؟

صدای مرد: چه کار دارم . . . ؟!  مگه تو نگفتی  که تنهایی. . . ؟

بردیا: چی . . . !! ولی شما از کجا می دونید ؟!

صدای مرد:  خب دیگه . . . ! می دونم !! (  می  خند د  )

بردیا: آ قا ، شما کی هستین ؟!!

صدای مرد: من . . . ؟! همسایه طبقه بالا. . .

بردیا: واقعا . . . ؟! آ قا ، من همیشه صدای پا تو نو می شنوم . . . انگار منتظر کسی هستین!  

صدای مرد: کسی . . . ؟! اینطوریم میشه گفت . . . ! ولی حالا اینجام تا به تو کمک کنم !!

بردیا: کمک . . . ؟!! چه کمکی ؟!

صدای مرد: من می دونم ، خیلی سخته که یک نفر به سن سا ل تو مادرشو از د ست داده با شه و بعد شم به خا طر مشغله پد ر ش اکثر اوقا ت تنها باشه . . . !

واقعا سخته . . . !  اما ، تو  یه  کا ری  با ید  انجا م  بدی ! 

بردیا: آخه چه کاری . . . ؟  با با م  یا د ش  رفته  که  من  هستم . . .ا و ن  منو  د و س. . .!!!

صدای مرد: (قطع می کند) عز یز م . . . !!  ا ینطوری فکر نکن ، اون تورو دوست داره !! 

بردیا: اِاِ . . . !  شما  از  کجا  فهمید ید  من  چی  می خوام بگم . . . ؟! اصلا  شما  این  چیزارو  از  کجا  می دونید ؟!

 صدای مرد: (  مهر با ن  می خند د  ) من همه چیزو میدونم عزیزم . . . ! ولی اینا مهم نیست ، مشکله تو مهم . . . !  می خوای کمکت کنم ؟!

بردیا: مثلا می خواید چه کار کنید . . . ؟  من باید چه کار کنم ؟ 

صدای مرد: خب، حالا شد  . . . خوب گوش کن ببین من چی میگم . . . ! خیلی ساده است ، تو یه کار کو چو لو انجا بدی، قبوله. . . ؟! 

بردیا: اول بشنوم بعد . . . !

صدای مرد: باشه ، ( مهر با ن  می خند د  ) تو پسر خوبی هستی ، من تورو  خیلی  دوست  دارم ، حتما  پد ر تم  بهت  افتخار  می کنه . . . ! و اما کاری که با ید انجام بدی . . .  

[صدای موسیقی ملایم ، دیا لوگ هایه مرد در این موسیقی فید می شود، بردیا همچنان که گوش می دهد در حا له فکر است. نور آرام آرام فید میشود . . .

نور می آید بردیا در پشت میز نشسته ودر حال شمارش  پول است ، شمارشش تمام می شود و سپس . . . ]

بردیا: . . . ینعی بسه . . . ؟! (  پو ل ها  را  در  جیبش  می  گذ ا ر د  ) بابایی . . . ! بابایی . . . !!   

[ صدای پدر خارج از صحنه ] 

پدر: جانم بابا . . .  

بردیا: یه سوال . . . می شه بپرسم ؟!

پدر: سوال . . . !  (  با  خند ه ) چرا نشه عزیزم، بپرس. . . ! 

بردیا: با با ،  شما  ماهی  چقد ر  درآمد  دارید ؟

[ پد ر وارد  می شود  ،  کیفی  در  دست  دارد ،  گویا آماده می شود تا خانه را ترک کند]

پدر:  چطور  مگه . . . ؟! برای چی  می پرسی  بابا ؟

بردیا: حالا  شما  بگید ، منم  میگم  چرا  می پرسم . 

پدر: . . . تقریبا، ماهی سیصدو پنجاه شصت هزار تومن . . . خب ! حالا بگو ببینم جریان چیه ؟

بردیا: یعنی می شه روزی . . . تقریبا . . . دوازده هزار تو من . . . !

 پدر: (  می  خند د  ) بله ، همین حدودا ، دوازده هزار تومن . . . نگفتی برای چی می پرسی ؟ تمرین ریاضیه ؟! (  مشغو ل  کا ر  خو د  می شود  ) 

بردیا: با با یی . . . !  می شه  پول تو جیبیه این هفتمو الان بهم بدی . . . ؟! 

پدر: پول تو جیبی این هفته . . . ؟ با شه !

[  پد ر از جیبش  پول  در  آ ورده  می شما ر د  و  به  برد یا   می دهد. . . ]

پدر: اینم پول تو جیبیه این هفته شما !! 

بردیا: ( شا د ) ممنون بابایی . . . !!!

پدر: . . . ولی هنوز جواب منو ندادیا ؟!!

بردیا: الان می گم . . .

[ بردیا پول ها را از جیبش در می آ ورد و با پول هایی که از پدرش گرفته ، دسته می کند و بعد شروع می کند به شما رش . در همین حال پدرش متوجه  او می شود . . . ]

پدر:  اِ اِ اِ . . . (  کمی  با  تند ی  ) بچه !  تو که خودت پول داشتی ؟!!

[ بردیا پول ها را دسته می کند و به پدرش می دهد ]

پدر: (  متعجب  و  با  آ ر ا مش  )  برای چی میدی به من ؟!!

بردیا: (  سر  به  پا یین  و  کمی  با  خجا لت  )  این دوازده هزار تومنه . . .

 پدر: خوب !!!

بردیا: این  د رآمد  یک  روز  شما ست ، یعنی دوازده هزار تومن . . .

می دمش به شما که . . . که . . . !  که یه روز کامل پیشم بمونی و سر کار نری ! 

[ پدر ماتو مبهوت به بردیا نگاه میکند ، خشکش زده ]   

پدر: . . . عزیزم (  بر د یا  را  در آ غو ش می گیرد  ) عزیزم ! منو ببخش . . . خدای من . . . حالا  فهمیدم چی می خوای بگی عزیزم . . .

[  چشم  در  چشم  بر د یا  پر از صمیمیت و مهربا نی ]

 قول میدم دیگه تنها نمونی . . . قول می دم !! . . .  امروز سر کار

نمی رم ، هرچی می خواد بشه بشه   . . . ! امروز روز توﺇ . . . اصلا چطور جشن بگیریم ؟ . . . هُم. . . ؟؟

بردیا: جشن . . . ؟! چه جشنی؟ 

پدر: جشن این که، تو . . . دیگه . . . تنها، نمیمونی !!!( شا د  می خندد )

بردیا: هوررا، هوررا . . . (می خندد ) . . . می گم بابایی ، می شه همسایه طبقه بالارم دعوت کنیم . . . ؟ فکر کنم اونم تنها باشه ، این طوری اونم خوشحال می شه !

پدر: همسای طبقه  با لا . . . ؟!! اما ، طبقه  با لا خا لیه ، کسی  اونجا نیست . . . !

بردیا: (  متعجب  ) مگه میشه . . . ؟ ( با  خو د ش ) . . . پس اون صدایه پاها . . . ؟ (  به  پدر ) من خودم باهاش حرف زدم !!

 پدر: حرف زدی . . . ؟!  خیا لا تی شدی  پسرم . . . ! خب، من می رم برای جشنمون خرید کنم ، ده دقیقه ای بر می گرد م . . .

[ خنده کنان از در بیرون میرود ، بردیا در همان حالت ]

بردیا: من خیالاتی شدم . . .  ؟!  

[ بردیا در فکر فرو میرود و در ذهنیت خود می شنود :

‹‹بردیا: آ قا ، شما کی هستین ؟!!   صدای مرد: من . . . ؟! همسایه طبقه بالا. . . ››   ]

 بردیا: . . . پس  اون  آ قاهه  کی  بود . . . !!!

( خنده  بر لبها یش  می آید  و  به  بالا  نگاه  می کند  )  . . . خدایا شکرت !

 [ نور آرام آرام  فید می شود ، صدای قدمهای پا ]

 پایان     

مهدی رحیمی

تابستان 1384