هفتصد و هفتاد و هفت

به نام او …

 

تا حالا شده یک چیزی یا کسی یا حرفی رو دو بار بشنوی یا ببینی؟ سه  بار چی؟ چهار  بار و پنج  بار چی؟ شش و هفت و هشت و نه و تا الا ماشالا چی؟

شده؟ نشده؟

هر چقدر هم تو زندگیتون تکرار داشته باشید، اینطوری تا به حال نداشتید! حالا میگم چرا!!

یادمه یه دانشمند بود . . . نه نه! یه فیلسوفی . . . یه همچین چیزی بود؛ میگفت تکرار هر چیز هر چقدرم شبیه به قبل با اصل مورد تکرار شده فرق داره!

راست می گفت چون من خودمم از این تکرارها تو زندگیم داشتم مثلا هر روز که از خواب بیدار می شدم روی تختم بودم و باید از روی تخت بلند می شدم، ولی هر بار توی یه حالتی! به هر حال از روی تخت بلند شدن تکرار بود ولی اذیتم نمی کرد، روی مغزم راه نمی رفت، اینطوری دیونه نمی شدم! . . .

امروز درست هفتصد و هفتاد و هفتمین روزیه که همه چیز مثل همه. جالب اینجاست نقطه پایان هر روز درست در نقطه آغاز اون، و نقطه آغاز در نقطه پایانی و هر بار که از خواب بلند شدم از تختم افتادم توری که زانوی راستم ضرب دید بعد دوتا قلت زدم تا از زمین بلند بشم؛ سخت بود ولی بلند شدم . . . !

با هزار زحمت از در اتاقم بیرون رفتم . . . اغراق نمیکنم دقیقا هزار عدد زحمت هر هفتصد و هفتاد و هفت روز. بعد موقع بیرون امدن از در اتاقم ساعت دیواری نه  بار ضربه زد دقیقا وقتی پای راستم و از در اتاق بیرون گذاشتم  و هر بار تا پایان نه  ضربه من همونطوری یه پا بیرون یه پا توی اتاق ضربات گوش کردم . . .

حتما می پرسید چرا تلاش نکردم از این حالت تو هفتصد و هفتاد و هفت حالت تکرار شده بیرون بیام و تغییری ایجاد کنم، ولی باید بگم که می خواستم ولی ، نشد!!

بگذریم، بعد از راه پله ها پایین اومدم خواستم برم سمت آشپز خونه همین که دو قدم برداشتم صدای زنگ در خونه رو شنیدم؛ درست یک بار، زینگ! . . . خواستم بر سمت در خونه  که صدایی از طبقه بالا حواسم برد با خودش؛ درست سه تا صدا بود، تَتَرَق تَتَق تَق . . .

مونم برم سمت طبقه بالا یا سمت در خونه درست این حالت پونزده ثانیه طول کشید، به یکباره تصمیم گرفتم (میرم در رو باز میکنم!) اما اطمینان نداشتم و مردد بودم؛ حالم داره از خودم بهم می خوره هفتصد و هفتاد و هفت بار تردید!؟

بعد از گذروندن این تردید که پونزده قدم طول کشید که به در خونه برسم و تا اومدم در و باز کنم زانوی سمت راستم بد تیری کشید و دوباره یه صدای دیگه از طبقه بالا؛ این بار دو تا صدا بود، تَتَق تَق . . . نیمی از راه رو در حالی که سرعتم به خاطر درد زانوم نصف شده بود برگشتم به سمت راه پله ها درست هفت و نیم قدم و باز صدای زنگ در رو شنیدم این دفعه دوبار زینگ زیینگ . . .

برگشتم سمت در البته یک قدم کمتر از جایی که بودم، شیش و نیم قدم طول کشید و از دم راه پله ها چهارده قدم خواستم در رو باز کنم بنا بر این دستم رو در یک زاویه صدو بیست درچه به سمت دستگیره در بردم اما هر چقدر تلاش کردم در باز نشد که نشد . . .  و یک بار دیگه صدایی از طبقه بالا روحم رو از جا کند تا من دو تا لغت بد از دهنم بیرون بیاد که اینجا جای گفتنش نیست؛ اینبار  فقط یک ضربه بود تَتَرَق . . .

بعد از گفتن اون دو تا لغتی که گفتم اینجا جای گفتنش نیست، صدا زنگ در اومد  اونم سه دفعه زینگ زیینگ، زییییینگ . . .

بعدش من با یک ضربه محکم در رو باز کردم . . .

سر شمارو درد نمیارم شاید باورتون نشه ولی امروز درست هفتصد و هفتاد و هفتمین روزی که از اینجا به بعدش رو نمی تونم بنویسم !!! . . .

/ 2 نظر / 18 بازدید
ایمان آرزه

سلام و درود ... وب خوب و جذابی دارین که نشون میده واسش زحمت کشیدین ... خیلی خوشحال می شم که به وب بنده هم سری بزنید و در رابطه با مطالبم نظر بدین ... سپاس ...

سام نریمان

آفرین مهدی جان زیبا بود. فقط اگه به معنی کلی بیشتر از زیبایی کلامت توجه کنی میری واسه تیم ملی. بازم میگم عالی بود [ماچ]